مرتضى مطهرى

527

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

اينجا نيست . هراكليت گفته است در يك رودخانه دو بار نمىشود شستشو كرد . چون در آن زمانها اين مسائل مشخص نبوده ، حرف او را توجيه به حركت كرده‌اند . اگر ما فرض كنيم هراكليت هم خواسته بگويد عالم در حال شدن است ، مفهوم حرف او غير از آن چيزى است كه شما مىگوييد . اجمالًا عرض بكنم . آن نظريه‌اى را كه مىگويد عالم دائماً در تغيير است ، به دو گونه مىشود تعبير كرد . يك گونه به شكل حركت . در شكل حركت ، لازمهء حركت وحدت اتصالى است ، يعنى يك واقعيت است كه اين مراحل را طى مىكند ، يعنى در حركت امر مشترك لازم است ، بايد يك چيز باشد كه اين مراتب را طى مىكند . اين است كه مىگويند حركت موضوع واحد باقى لازم دارد كه بحث بسيار دقيقِ عالىِ شريفِ لطيفى است در فلسفه در مسئلهء حركت . اگر حركت باشد ، در حركت نمىتواند يك چيز معدوم شود بالكليه ، يك چيز ديگر موجود شود ، يعنى بين موجود و معدوم در عين حال يك وحدت اتصالى برقرار است ؛ يعنى در حركت ، يك كششى و يك امتداد واحدى وجود دارد ، امتداد واحد به طول زمان ، كه مسئلهء بُعد بودن زمان هم از همين جا درمىآيد . نظريهء ديگر نظريه‌اى است كه متكلمين در باب اعراض و عرفا در باب كل عالم داشته‌اند و آن اين است كه اصلًا همه چيز آناً فآناً معدوم مىشود و از نو شىء ديگر به وجود مىآيد ، يعنى رابطه‌اى ميان آن معدوم و موجود نيست . از اين جهت مثل نور است . ما الآن كه اينجا نشسته‌ايم فكر مىكنيم از يك ساعت پيش كه اين لامپها روشن شده يك شىء واحدى وجود دارد به نام نور ، ولى علم مىگويد اينجا دائماً خاموش شدن و روشن شدن است ، يعنى دائماً دارد قسمتى از نور پخش مىشود ، آن معدوم مىشود قسمت ديگرى به جاى آن مىآيد . ولى چشم ما اينها را درك نمىكند . چون در كمتر از دهم ثانيه نور بعدى مىآيد چشم ما اين را به صورت امر واحدى مىبيند ، مثل فيلمبردارى كه امور منفصل را اينقدر سريع [ عكس ] برمىدارند كه انسان به صورت يك امر باقى مىبيند ولى در واقع اين‌جور نيست . آنها مىگويند عالَم هم كارش اين است ، بنابراين يك « منِ » باقى يعنى يك امر باقى در مراتبْ وجود ندارد . اگر كسى آن نظريه را گفت كه عالم « عدم گردد و لايبقى زمانين » ( شعر شبسترى ) كه همان نظريهء عرفا را منعكس مىكند ( عرفا اسم خوبى روى آن گذاشته‌اند ؛ متكلمين تجدد امثال مىگويند ) در اين صورت تكامل واقعى اصلًا در عالم وجود ندارد . آنوقت حرف شما درست است كه هميشه در عالم جانشين شدن كامل به جاى ناقص است ، يعنى اين بچه هم كه شما مىگوييد بزرگ مىشود ، شما اين‌جور حس مىكنيد و خيال مىكنيد كه اين يك شىء است كه از اول موجود شده و رشد كرده و به كمال رسيده است ؛ نه ، او هر « آن » معدوم شده و يك چيز ديگر به جاى آن آمده ، ولى چون هميشه اينها شبيه يكديگر و نزديك به يكديگر بوده‌اند انسان خيال مىكند كه شىء واحد است . اين شعر مولوى : « هر زمان نو مىشود دنيا و ما - بى خبر از نو شدن